![]() |
![]() |
|
|
استخوان های مرگ آب می شوند
و بدن لرزان مرا فرا می گیرند دوان دوان باور می کنم که همه چیز را قطره قطره از دست می دهم باور من که می رود از دست باور من که می خورد به سینهء محکم باد باور من که نمی آساید یک دم در آغوش خستهء تنهایی صدای زنگ زدگی روزهای مرگ می آید می خواهم گونه های خشک خدا را به آهن گداختهء آفرینش بچسبانم می خواهم کاغذ سبک آسمان را قطعه قطعه کنم اما می ترسم می ترسم از آبی شدن دستانم |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
3/21/2007 - 4/20/2007 2/20/2007 - 3/20/2007 1/21/2007 - 2/19/2007 |
|
RSS
|