آفتاب دستانت را
میان پیکر پارچه ای
این عروسک ها
چه شرمگینانه
در غروبی اجباری فرو می بری
متانت لغزش مفصل هایت
زیباترین هدایای فراموش شده
را به شب های من
می آویزد
تو آیا می دانی که عروسکهایت را
در شهری می چرخانی
که نام خیابان هایش را
امتداد نسل ها
در فاصلهء افسونی کوتاه
تغییر می دهد
من خواب می بینم از حملهء گونه های نادر حشرات
به بدن مدهوشم
من خواب می بینم از طوفانی
که بدن مرده ام را
بر بلندترین قله ها می کارد
تا جاودانگی ام خلاصه شود
به موج زدن در بادی آرام
در آرامشی بعد از طوفان
من چرا خواب خیمه شب بازی های تو را نمی بینم
چرا میان خواب و مرگم
فرصتی نیست
فرصتی نیست
که جشن تولد عروسک هایت را بگیرم
و ببینم
با دو چشم لجوج و کنجکاو ببینم
طلوع آفتاب دستانت را
از افق دامن مرده ترین_عروسک هایت