![]() |
![]() |
|
|
قطعهء خاموش
|
|
وقتی آن روز خواهد رسید
از روزنه های تنم شکوفه های کوچک طعم دار خواهند رویید دو چشمم که تا به حال چون دو بال فسیل شده در کهربای خام شناور مانده اند به سطح خواهند شتافت و چشمک زنان ،شکر نعمت دو پلک را هر چند نازک هر چند زخمی خواهند گفت وقتی آن روز خواهد رسید تو خواهی توانست با مکیدن پوستم قلمروی خویش را نشانه بگذاری و چه خوب می دانم که همین کافی است برای تو همین کافی است اما هنوز این جا خبرهایی هست هنوز من بیم دارم درهررستن ودرهر شکستن صدای ملول نوازشهای دروغین و آهنگین را می شنوم بیم دارم اما روشن تر بگویم هنوز الاغ ها را به هوس هویجی می رانند هنوز دشمنان را به طلسم نی گرداگرد شهر دیوانه وار می چرخانند اما هنوز این جا خبرهایی هست شاید در تنم دیگر رگی نیست اما چهار دیواریم ،پر خون می تپد در عمق دیوارهای سرپناهم خون در شریان هایی جاری است و هر گاه رگهای انتظار بر استخوان های عشق عبور می کنند نبض تجربه هلهله می زند هیاهو می کند و من چیزهایی می پسندم که انگار ناپسندند و من روزی که تو را خاک خواهم کرد میان راه به خود خواهم گفت که می روم تا تو را در خاکی ناب بکارم وفصل بعد باز خواهم آمد تا ریشه های جوانت را زیر پوشش خاک تصورکنم وقتی آن روز خواهد رسید فریاد خواهم زد من هیچ چیز بیشتر از صدای همسایه ها را نشنیده ام که عهد می کردند آفتاب را از ما بگیرند من هیچ وقت،شریک رنگین آسمان را فریب نداده ام در ارتباط تاریک بوده ام اشک هایم را بین انگشتانم می چرخانم و فرو می دهم نفس گرم همسایه را فریاد خواهم زد من هیچ وقت نفس نکشیده ام |
|
تو را به نگهبانی باغ گماشته ام
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
3/21/2007 - 4/20/2007 2/20/2007 - 3/20/2007 1/21/2007 - 2/19/2007 |
|
RSS
|