![]() |
![]() |
|
|
گیجگاه های عاشقت
|
|
استخوان های مرگ آب می شوند
و بدن لرزان مرا فرا می گیرند دوان دوان باور می کنم که همه چیز را قطره قطره از دست می دهم باور من که می رود از دست باور من که می خورد به سینهء محکم باد باور من که نمی آساید یک دم در آغوش خستهء تنهایی صدای زنگ زدگی روزهای مرگ می آید می خواهم گونه های خشک خدا را به آهن گداختهء آفرینش بچسبانم می خواهم کاغذ سبک آسمان را قطعه قطعه کنم اما می ترسم می ترسم از آبی شدن دستانم |
|
آفتاب دستانت را
|
|
چرا این مرد
|
|
این حجم ترسناک مرا در آغوش دردناکش گرفته است
|
|
من نمی دانم و نمی فهمم
|
|
سوزن های دردناکت را
فرو می کنی
|
|
این نامه که می روی به سویش
دعایی است
|
|
فردایی که بتابد
میان زمزمه هایم خواهد پژمرد
ای ساحل شور،
|
|
آنگاه که لحظهء دگرگونی می رسد
بوی میوه های غیر فصلی در تصور فصل
به کدامین عبور ترا خواهم فروخت؟ |
|
اشکهایم مانند ذربین های روان بر خطوط زندگی ام می لغزند
|
|
رخت هایش را بسته ام
و به ابدیت خاطره اش را فروخته ام در جیب هایش بوی دیروز هایم زندانی ست بر سرانگشتانش، انجماد یاءس ام را می بینم
تغییر
|
|
وقتی روزگار،پرسش دردناکی بر لب هایش نقش می بندد
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
3/21/2007 - 4/20/2007 2/20/2007 - 3/20/2007 1/21/2007 - 2/19/2007 |
|
RSS
|