![]() |
![]() |
|
|
وجود زانوهایم را در لرزشی سنگین حس می کنم
اشک می ریزم شاید، شاید چشمانم را هم حس کنم اکنون بر پیراهن هجوم، مبداء لکه ای را می جویم در زندان بلوغ،قصه گوی من بودی و یک روز،یک آه عاشق با موج سحر خیز،به آتش بست محاصرهء جزیرهء روش را سراسیمه نفس می زنم کلید خاک،نردهء این تابوت را هم خواهد گشود و موهایم سنگها را نوازش خواهد کرد حتی جاودانگی سهیل آسمانی،حریف بطالت رهایی نیست خیس هستم اما آزادانه جرقه می زنم |
|
وابستگی ساده دلی،بین خطوط گریزان باورهایم سراغ دارم
همهمهء سنگینی ،که موم می شود و می پوشاند لاله های تازه شکفتهء گوش هایم را اندکی می گذرد که گوش دادن را آموخته ام گوش دادن به عبور این قدم های سنگین که فقط می گذرند گذر،گذر... ماندن من، حل شدن گرماگیر حوادث است گذر من فقط یک گذر تاریک است یاد گرفته ام در تاریکی گوش فرا دهم |
|
من آمیخته ای از درد و خونم
می پیمایم راه طولانی نفسهایم اشتیاق بدنم را به سایهء آبی یک زن می چسبانم نمی خواهم نور در این بازی برنده شود راههایی روشن می پیمایم سبک می شوم تمایل شقایق ها را به خود حس می کنم مردانی می شناسم که جسدهایشان، شهوت خواب آلودهء رنگ ها را بیدار می کند من آمیخته ای از درد و خونم نفس می کشم تا دروغ بگویم؟ زیر امتداد سنگین هیاهوی زخم ها ،من هم زخمی می شوم موج لطیف بدنم را به تلاطم ابدی نفرت می سپارم و دعا می کنم که بمانم تا نوای مهر،ظرفیت کینه ام را تا سقف سهم بالا برد |
|
فکرم نمی آساید
|
|
باقیماندهء قلبم تکه ای است سنگین و یخی
که می سوزاند و می سوزد در فضای سینه ام نوری کجتاب تا انتهای خمیدهء این فضای راست می تابد تویی فقط تویی که می گریزی تا بیافرینی
|
|
ای دیرینگی،ای جاودانگی که مرا تا عمق حیا ت فرو برده ای
|
|
ساقهء شکستهء ایمان را
به دنبال خویش می کشم در بستر خون آلوده تنهایی عشق بازی می کنم تنها،نمی دانم با چه می آمیزم شاید گونه های بی رنگ عبور را نوازش می کنم شاید دستان لرزان باور را بر کمرگاهم می نشانم شاید لبهای سرد اشتیاق را بر گردنم حس می کنم تنها،نمی دانم با چه می آمیزم شاید با حشرات سبزغرور می خوابم شاید با نیش های سوزان زنبور دروغ ارضا می شوم تنها،نمی دانم با چه می آمیزم شاید تنهایی من هدیه ایست از امتداد بلند شهوت شاید زیرفشار لذت تفکرنفس نفس می زنم من همه شهوتم و در بسترخون آلودی،تنهایی عشق بازی میکنم حرکات موزون کمرگاه مرگ را بین دو پایم حس می کنم ناله ای از درد از نهانم برمی خیزد من شاید جاه طلبم زیر فشار بدن انگیزه انبساط رگ هایم را می شنوم هجوم خون گرم وجودم را بر ساق هایم حس می کنم من گرمم و رخوت از نردبان وجودم بالا می رود ولی می دانم که از بی خوابی عشق بازی کرده ام فقط از بی خوابی.... از بی خوابی عشق بازی کرده ام |
|
محکم است و زندگی می کند
|
|
من و عبور تاریک هوس
من و گسستنی عبث رگ هایم آمیخته اند با ترس گسستن از این آغوش گسستنی ست عبث نیزه های داغ رخوت را در گوشهایم فرو میکنم کودکی را می بینم که رسم می کند آسمان را برکف دستهایم من و گسستنی عبث..... مرا دوباره خواهی شناخت مرا دوباره خواهی شناخت موقع چیدن اشک... |
|
خطوط
ما بین خطوط زندگی می کنیم خطوط تاول زدهء چرکین... اندام کشیدهء رهایی چروک عمیق باور بر می دارد آیا امیدی هست؟ آیا امیدی هست؟ امیدی ست که نگاه مهربان درد را باور کنیم؟ همیشه دروغ می پنداریم،یادگار لذت را. اوراق پوسیدهء هویتی تاریک را رنگ آمیزی می کنیم چه قدر دردناک است....من بین خطوط
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
3/21/2007 - 4/20/2007 2/20/2007 - 3/20/2007 1/21/2007 - 2/19/2007 |
|
RSS
|