![]() |
![]() |
|
|
قطعهء خاموش
|
|
وقتی آن روز خواهد رسید
از روزنه های تنم شکوفه های کوچک طعم دار خواهند رویید دو چشمم که تا به حال چون دو بال فسیل شده در کهربای خام شناور مانده اند به سطح خواهند شتافت و چشمک زنان ،شکر نعمت دو پلک را خواهند گفت هر چند نازک |
|
تو را به نگهبانی باغ گماشته ام
|
|
گیجگاه های عاشقت
|
|
استخوان های مرگ آب می شوند
و بدن لرزان مرا فرا می گیرند دوان دوان باور می کنم که همه چیز را قطره قطره از دست می دهم باور من که می رود از دست باور من که می خورد به سینهء محکم باد باور من که نمی آساید یک دم در آغوش خستهء تنهایی صدای زنگ زدگی روزهای مرگ می آید می خواهم گونه های خشک خدا را به آهن گداختهء آفرینش بچسبانم می خواهم کاغذ سبک آسمان را قطعه قطعه کنم اما می ترسم می ترسم از آبی شدن دستانم |
|
آفتاب دستانت را
|
|
چرا این مرد
|
|
این حجم ترسناک مرا در آغوش دردناکش گرفته است
|
|
من نمی دانم و نمی فهمم
|
|
سوزن های دردناکت را
فرو می کنی
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
3/21/2007 - 4/20/2007 2/20/2007 - 3/20/2007 1/21/2007 - 2/19/2007 |
|
RSS
|